کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

تشنه ی کتاب که بودم ، وقتی در شهر می گشتم، با چراغ بودم یا بی چراغ ، جایی را نمی یافتم که سیرابم کنند.

اما یکسالی می شود که دوستان ، دور هم جمع شدند و سقاخانه بنا کردند و تشنگان را آب می نوشانند.

"کتابستان اراک" ، سقاخانه است. سقاخانه ای که با همت بنا شد و با تلاش به راهش ادامه میدهد.

سقاخانه ، "کتابستان اراک" است که مامن اهالی فرهنگ و ادب و هنر است.

هرگاه تشنه شدی یا خسته بودی و دنبال مامن می گشتی، به سقاخانه ی "کتابستان" سری بزن.

یاعلی

::
آدرس: اراک، خیابان خرّم، جنب هتل زاگرس

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

۰۹
آبان

داستانی دیگر از این حقیر:


دیشب بدجوری دلم گرفته بود، حال و حوصله ی درست و حسابی نداشتم، از یک طرف امتحان صبح را خراب کرده بودم و از طرف دیگر فردا امتحان سختی داشتم، به ساعت که صدای تیک تاکش روی اعصابم پتک می کوبید نگاه کردم، شب از نیمه گذشته بود، رضا را راضی کردم که از روی درب دانشگاه بپریم و تا پارک سرچهارراه برویم بلکه حال و هوایمان عوض شود.

به شدت عصبی بودم، حس تبه کاری داشتم، سر شب با مشت زدم میز مطالعه ی مجید بیچاره را خُرد کردم تمام دستم زخم شده بود و توی سرمای پارک گز گز می کرد.

  • محمد گازرانی
۱۹
مهر

 

  • محمد گازرانی
۲۵
شهریور
سال ها پیش یک داستان خیالی از اردوی زیارتی مشهد نوشتم که امروز به مناسبت میلاد امام مهربان آن را پیشکش می کنم انشاالله که بپذیرند.
البته فضای داستان بیشتر پسرانه است .
السلام علیک یا امام الرئوف


  • محمد گازرانی
۲۹
تیر

این داستان را رمضان پارسال نوشتم ، حیفم آمد ، یک بار دیگر منتشرش نکنم. تقدیم شما با احترام فراوان:

زمستان بود و هوا سردش شده بود، نفت کافی نداشتیم ،به پدر ومادرم سپرده بودم که حتما سحری بیدارم کنند، وقتی بیدارم کردند آنقدر سردم بود که مثل کنجشک های روی درخت بید  به خودم می لرزیدم،اصلا سرما نگذاشت طعم غذا را حس کنم

بعد از سحری بدون آنکه نماز بخوانم مثل کروکودیل تا رخت خوابم سینه خیز رفتم و مثل خرس ولو شدم ، پدرم آمد و گفت :"پاشو بچه نماز که از روزه مهمتره ! ستون دینه ! چطور امروز میخای به زور روزه بگیری اما نماز نمی خونی!!!"

من هم الکی گفتم :" باشه الان پا می شم " و خیلی راحت گرفتم خوابیدم.دم دمای ظهر بود که مادرم برای ناهار(!) بیدارم کرد:" معین ! پاشو مامان، پاشو ناهارت سرد میشه."

- مگه من روزه نیستم؟

- شما روزه کله گنجشکی هستی دیگه

- کله گنجشکی چیه دیگه؟

- کله گنجشکی یعنی اینکه شما از سحر تا ظهر نباید چیزی بخوری ، ظهر یه کوچولو ناهار بخوری ، بعد دوباره تا افطار چیزی نخوری.

خلاصه مادر ما با حیله های شیرین مادرانه ای که بلد بود سر ما شیره مالید و روزه ی" کله عقابی" ما را "کله گنجشکی " کرد و ناهاری را که پس مانده ی سحری بود به خوردمان داد!

حالا درست سی سال از آن روز های ماه رمضان می گذرد،هفته ی پیش هر کاری کردم پسرم ، حسین ، ناهارش  را نخورد، می گفت من روزه ام، عاقبت با مادرش دست و پایش را گرفتیم و غذایش را به زور ریختیم  در چاه حلقومش،بلند بلند گریه می کرد و مثل شیر سماور اشک میریخت دل سیر که گریه کرد با صدای بغض کرده برگشته به من و مادرش میگه:"تو فقه شیعه میگن اگه به کسی به زور غذا بدن روزش باطل نمیشه". این را که گفت من و مادرش زدیم زیر خنده :"آخه جوجه ی 8 ساله تو اینا را کجا شنیدی؟!" 

حالا یک هفته ست  که ناهارش را هر روز به زور داخل حلقش می کنیم  و بچه ی بی نوا خوشحال است که روزه اش باطل نمیشود.

امروز متوجه شدم که حسین یواشکی رفت داخل آشپزخانه، طفل معصوم را تعقیب کردم که مبادا کار خرابی کند، دیدم کتری را روی گاز گذاشت و قبل از اینکه جوش بیاد اب را داخل لیوان ریخت و سر کشید.

مخم سوت کشید، جلو رفتم و گفتم آخه بابا این چه کاریه ؟ چرا آب گرم می خوری؟

بنا گذاشت به گریه کردن که:"بابا به خدا من نمی خواستم روزمو بخورم اما خیلی تشنم بود، آخه تابستونه زیاد تشنم می شه "

بغلش کردم کفتم:" اشکالی نداره اصلا خوب کاری کردی، ولی چرا آب گرم خوردی؟"

-آخه دیدم اگه آب یخ بخورم نامردیه ،گرمش کردم که بالاخره یه خرده سختی کشیده باشم."

انقدر بوسیدمش و قربان صدقه اش رفتم که خسته شد:"بابا! بسه دیگه احساستت رو کنترل کن"

حالا کنار هم نشستیم و داریم تلویزیون تماشا می کنیم ، دارد کربلا را نشان می دهد،بغض کرده ام ،یک مرتبه محکم می زند توی سر خودش:"ای وای خاک بر سرم"، خنده ام می گیرد:"چی شد؟"

- آب که خوردم یادم رفت به امام حسین سلام بدهم، دست روی سینه اش می گذارد و رو به تلویزیون که حالا دارد شش گوشه را نشان می دهد، می گوید:"السلام علیک یا اباعبد الله".

پایان

 

یاعلی

 

  • محمد گازرانی