کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

تشنه ی کتاب که بودم ، وقتی در شهر می گشتم، با چراغ بودم یا بی چراغ ، جایی را نمی یافتم که سیرابم کنند.

اما یکسالی می شود که دوستان ، دور هم جمع شدند و سقاخانه بنا کردند و تشنگان را آب می نوشانند.

"کتابستان اراک" ، سقاخانه است. سقاخانه ای که با همت بنا شد و با تلاش به راهش ادامه میدهد.

سقاخانه ، "کتابستان اراک" است که مامن اهالی فرهنگ و ادب و هنر است.

هرگاه تشنه شدی یا خسته بودی و دنبال مامن می گشتی، به سقاخانه ی "کتابستان" سری بزن.

یاعلی

::
آدرس: اراک، خیابان خرّم، جنب هتل زاگرس

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۱۷ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

۲۲
فروردين

دوستان حتما می دانند که بخشی از پایان نامه ی بنده مربوط به مجله ی "گل آقا"ست، امروز در لابه لای صفحات این نشریه ی فوق العاده، مشغول تفرج بودم که به این کاریکاتور برخوردم:


حقا شباهت دارد به حضرت فامیل دور !

"الان چه شکلیه؟"

***

اگر هم احساس می کنید که هیچ شباهتی به حضرتشان ندارد مشکلی نیست ؛ از کاریکاتور لذت ببرید.

اگر با کاریکاتور هم حال نمی کنید به سایر مطالب وبلاگ توجه کنید...

اصلا بنده پوزش می طلبم  از اینکه مطلب گذاشتم!!!!

***

اما به هرحال، چه از مطلب خوشتان آمد یا نه، فرقی نمی کند: شادی روح مرحوم کیومرث صابری (گل آقا) فاتحه و صلواتی نثار فرمایید.

یاعلی

  • محمد گازرانی
۲۰
اسفند

دیشب به تقلید و تحت تاثیر کاریکلماتورهای پرویز شاپور ، در موضوع کتاب دست به قلم شدم شما قضاوت کنید چطور از آب درآمده؟

  • در سال جدید دوشاخ مغزم را در پریز کتاب فرو خواهم کرد.سالهاست که شارژ مغزم تمام شده است.
  • کاش آدم ها به اندازه ی موریانه ها کتاب می خوردند!
  • نوروز، تنها در کنار "یار مهربان" صفا دارد.
  • هر وقت کتاب میخوانم مغزم شارژ می شود.
  • در تعطیلات نوروز به هیچ وجه کتاب "بخوانید" !!!
  • کتاب های کتابستان دارند خاک می خورند. میترسم سوء تغذیه داشته باشند.

یاعلی

  • محمد گازرانی
۲۰
اسفند

"کاریکلماتور" یک واژه ی ترکیبی است که احمد شاملو آن را برای جمله های طنز آمیز "پرویز شاپور" وضع کرد.

این جمله های طنز آمیز را می توانید در کتاب "قلبم را با قلبت میزان می کنم" مطالعه فرمایید.

برای نمونه:

افرادی که فکرشان سیاه است مویشان زودتر سفید می شود.

بهار پشت در باغ از سرما سیاه شده بود.

روزگار شب سیاه است.

بدن شب را با چراغ قوه زخمی کردم.

مسیر خورشید تاول می زند.

زبور عسل از مشاهده ی این همه عسل تقلبی انگشت به دهن مانده است.

پرنده سعی می کرد طوری بایستد که لا اقل سایه اش بیرون از قفس بیفتد!


***

این کتاب برای کسانی که اهل نویسندگی و یا شاعری هستند میتواند بسیار مایه ی الهام مفاهیم نو باشد:


  • محمد گازرانی
۲۱
بهمن

دیشب جشن جالبی توی دانشگاه برقرار بود که استاد ناصر فیض و جناب مهدی نژاد جالب ترش هم کردند!
مهدی نژاد مجموعه ی " الا دختر..."ش را خواند و فیض که املتش دسته دارد از روی "فیض بوک"ش دوباره حالی به "علیرضا قزوه" داد!
امید مهدی نژاد از ابتدا تا انتها ی مجلس حتی لبخند هم نزد! علت را که پرسیدم، فرمود: "من بیشتر میریزم توی خودم!"

  • محمد گازرانی
۱۵
آذر

از وبلاگ دوست گرامی علیرضا خطیبی:"قلمکار"

 

بالاخره معلوم شد که شهر ما مهمترین شهر ایرانه. سالها بود که ما این داعیه رو داشتیم و هیچ کس باور نمی کرد. این مذاکرات نشان داد که لو لا الاراکیون لتم المذاکرات (قابل توجه دوستان قمی که همیشه میگن قم بهترینه و مهمترینه و...). دلیل همه حرفام هم همین خبریه که خبرگزاری فارس زده.


 

  • محمد گازرانی
۱۰
آذر

 

دلم برای مدرسه تنگ شده

وقتی سر کلاسا می خوابیدم

معلما صدام می کردن و من

خواب معلمامونو می دیدم

 

نمیشه اون روزا  دوباره تکرار

 روزای فوتبال نماز خونه ای(1)

من بودم و سجاد و چن تا دیگه

 سجاد و اون لهجه آستونه ای

 

چقد می خندیدیم با هم خوش بودیم

کاش یه شبی خوابشونو ببینم

کاشکی فقط برا یه بارم شده

رو نیمکت مدرسمون بشینم

 

نیمکتای دانشگا خشکه خوب نیست

نیمکتای دانشگا روح ندارن

اینجا مُده دانشجوها واسه هم

ادای آدما رو در میارن

 

اینجا همه همیشه توی نقشن

 ولی یه چیزی انگاری می لنگه

همه برای هم کلاس میذارن

انگاری اینجا یه  جورایی جنگه

 

یادش بخیر روزایی که کلاسو

با اون همه سختی یا میپیچوندیم

یادش بخیر سر کلاس شیمی

رمان آل احمدو میخوندیم

 

بسّه دیگه دلم داره آب میشه

سجاد و میلاد و حسین و مهدی

قرار گذاشتیم پیش هم بمونیم

حیف که تموم شد روزای خوش عهدی

(1. نوعی فوتبال است که در نمازخانه ی مدرسه با جورابهای تو هم رفته و توپ مانند بازی میکنند)

مهدی(حیران)  

  • محمد گازرانی
۰۵
آبان


رفتیم تو کوه و دشت و صحرا ، بعد می بینیم که یه عده اومدن دارن کوهِ خدا رو تبدیل می کنن به پارک ملی! یعنی دیگه اونجا هم طبیعی نیست.
حالا چه کار کردن؟ برای جوی آبی که اونجاست مرتب سد زده اند ، هر صد متر یک سد، حالا این جو چقدر آب دارد؟ از سرِ چشمه اش تا انتها شاید روی هم 20 لیتر!!!!!(الان که کلا خشکه حالا شاید بهار مثل شیر سماور چیزی وجود داشته باشد)
بعد بالای سدی که کاملا خشک است و هیچ آبی ندارد نوشته است: "شنا کردن ممنوع خطر غرق شدن" !!!!!!!!!

***

خوش باشید

یاعلی

  • محمد گازرانی
۳۰
مهر


حافیض

کارهای مشترک ناصر فیض و حافظ

حافظ+فیض=حافیض

 

- به آب روشن می عارفی طهارت کرد
و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!

- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در،گفت:بیا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد!

از ناصر فیض سه کتاب "املت دسته دار" ، "نزدیک ته  خیار" و "فیض بوک" چاپ شده است که در کتابستان موجود است، حالا اگر از این شعر ها خوشتان آمده بازهم بخوانید:

  • محمد گازرانی
۲۹
مهر

این بار شعر طنز از زرویی نصرآباد:

 

مدعیان

ما وارثان وحی و تنزیلیم
عاشق ترین مردان این ایلیم

مردم تمام از نسل قابیلند
ما چند تا، فرزند هابیلیم

آن دیگران ناز و ادا دارند
ما بی قر و اطوار و قنبیلیم

در بین ما یک عده هم هستند...
این روزها مشغول تعدیلیم

در این دویدنها رسیدن نیست
عمری است ما روی تردمیلیم

  • محمد گازرانی
۲۷
مهر

این بار رفتم سراغ سعید بیابانکی و یه شعر قدیمی:

 

گلنار

حاج قربان علی سلام علیک

پسر جان علی سلام علیک

نام بنده غلام می باشد

خدمتم هم تمام می باشد

رشته ام هست کارگردانی

ولی از منظر مسلمانی

 

  • محمد گازرانی
۲۶
مهر


حالا که ایام عیده  و روزهای شادی اهل بیته قصد کردم هر روز با یه مطلب طنز حسابی بخندونمتون، اولین شعرمون  هم  شعر کلید ناصر فیض باشه که بوی سیاست هم داشته باشه!

پیشاپیش از رفقایی که ذهن منحرف دارن و  از این شعر برداشت های خاک بر سری می کنن، عذرخواهی می کنم:

 

وا میشود به عادت معمول با کلید

هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید

درها بدون شک،همگی باز می شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

 

  • محمد گازرانی
۲۲
مهر

 

شخصی برای من تعریف می کرد:

همراه یک بنده خدایی از دوستان -برای تفریح- رفته بودیم کوه و در و دشت، ایشان شخصی را با خودش آورده بود که من نمیشناختمش، هنگام معرفی کردن هم فقط اسمش را گفت، دیگر نگفت چه نسبتی باهم دارند و آشنایی شان به کجا بر می گردد.

دو سه روزی با هم در دل طبیعت بودیم و مثلا تفریح می کردیم  اما هنوز ساز من با او کوک نشده بود ، هر کاری می کردم از او خوشم نمی آمد.

بالاخره سفر چند روزه مان تمام شد و به سمت شهر برگشتیم ، از او خداحافظی کردیم و جدا شدیم، حالا دیگر در وسط شلوغی خیابان با دوست خودم  خلوتی پیدا کرده بودم، از رفیقم پرسیدم:"این کی بود دنبال ما راه انداخته بودی؟ اسکل مسکل بود، اصلا باهاش حال نکردم"

رفیق در جوابم گفت: "دوست پسرِ دوست دخترم بود"

***

حقیر وفتی این ماجرا را شنیدم  به فکر افتادم که گویا بوی الرحمن برخی از ارزش ها بلند شده است، کتابی به ذهنم رسید تا به این دسته از دوستان معرفی کنید.

اصلا احترام به ارزش ها هیچ! اگر این کتاب را بخوانند لااقل تفریح که می روند بیشتر بهشان خوش می گذرد.

***

 

 

 

  • محمد گازرانی
۲۰
مهر


 

رفیقی داشتم که  سخت مخالف ازدواج بود و هر وقت این جور  بحث ها پیش می آمد، شروع می کرد به توهین: "شما ها احمقین که به این چیزا فکر می کنید، عقب افتاده های اسکل ...."

وقتی می شنید که یکی از رفقا ازدواج کرده چنان پشت سرش حرف می زد که انگار رفیقمان  جاهلانه ترین کار روی زمین را انجام داده است.

زمان گذشت و گذشت تا اینکه در اوج نا باوری خیلی بی خبر، این دوست ما ازدواج کرد. چند وقتی از جمع دوستان غیبت داشت تا اینکه یک روز اتفاقی با خانومش در خیابان رویت شد، ما که از باطن همسرش هیچ نمی دانستیم اما ظاهرش را  اگر بخواهید دختری بود که قدش به زور به یک متر می رسید!!!

جلو رفتم و سلام احوالپرسی کردم ، من باب مشاوره  گرفتن پرسیدم : "فلانی تو واسه ازدواج چه ملاکایی داشتی؟"

در جوابم گفت: "من فقط یه ملاک داشتم اون هم این بود که زنم مثل خودم بلند قد باشه، همین"!!!!!!!

***

حالا برای اینکه دیگر از این مشکلات پیش نیاید یک کتاب خدمتتان معرفی می کنم که لااقل دو سه تا ملاک خوب برای ازدواج داشته باشید:

مطلع مهر /نوشته امیرحسین بانکی پور/راهکارهای جامع و کاربردی انتخاب همسر

  • محمد گازرانی