کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

تشنه ی کتاب که بودم ، وقتی در شهر می گشتم، با چراغ بودم یا بی چراغ ، جایی را نمی یافتم که سیرابم کنند.

اما یکسالی می شود که دوستان ، دور هم جمع شدند و سقاخانه بنا کردند و تشنگان را آب می نوشانند.

"کتابستان اراک" ، سقاخانه است. سقاخانه ای که با همت بنا شد و با تلاش به راهش ادامه میدهد.

سقاخانه ، "کتابستان اراک" است که مامن اهالی فرهنگ و ادب و هنر است.

هرگاه تشنه شدی یا خسته بودی و دنبال مامن می گشتی، به سقاخانه ی "کتابستان" سری بزن.

یاعلی

::
آدرس: اراک، خیابان خرّم، جنب هتل زاگرس

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

فرشته کوچولو

دوشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۳، ۰۱:۲۷ ق.ظ

داستان زیر را از دوست خوبم امیر محمد اسماعیلی بخوانید:

                                                        

گاهی احساس می کردم که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم ،چشمانم را می بستم و  به بدبختی هایم لبخند میزدم...مردم فکر میکنند، هیچ مشکلی ندارم ، اما زندگی بدون مشکل فقط یک خواب است...آدم هم نمی تواند همیشه خواب ببیند.

مدتها بود که همسرم ترکم کرده بود.نمی دانم به چه دلیلی ،اما بچه هایم را  هم گرفت.الآن مدت هاست که دلم برایشان تنگ شده است.سرطان،این بیماری که نمیدانم از کجا پیدا شد ،همه چیزم را با خودش برد.گوش هایم نمی شنیدند اما دکتر ها مدام می گفتند امید .. امید...امید...حتی همین  امید هم به من ریشخند می زد و مرگ را چون آخرین پرده سریال آرزو، برای رهایی ام از این سیاهچال می دیدم.بار دیگر خورشید، بیدار شده بود و دستان گرمش را بر گونه های سردم می سایید و چشمانم را پر از برق طلایی خود می کرد.شاید تنها امیدم این پرتوهای زعفرانی بودند که با هر تلالو، در کاسه دلم می ریختند .اما جوابشان تنها لبخند تلخی از من بود.به آهستگی کنار پنجره رفتم  و گلدان های کاکتوس کوچکم را که دیگر بچه های جدیدم شده بودند آب دادم . حتی برای چند دقیقه با آنها بنای شکوه و شکایت گذاشتم تا شاید اندکی دلم آسوده شود.اما هزار دریغ که کاکتوس ها هم حرفی برای گفتن ندارند و وقتی برای نوازششان می روی مثل خیلی از مردم ، برای تسکین درد خودشان، خاری به تو می زنند و باز هم ساکت و خیره می ایستند یا شایدم می خوابند.اما عیبی ندارد این درد،درد کوچکی از درد های من است و من به بزرگتر از اینها عادت کرده ام.

صدای داد و فریاد شادی کودکانه ای از راهرو به گوش  می رسید. بچه های دبستانی مدرسه ی محل ،چند باری به اینجا آمده بودند ولی این بار  گل های رنگارنگی، همراهشون بود.دخترک مهربانی با شاخه گل سرخ جلو می آمد .هنوز هم نمی توانم لبخند ها ی زیبایش  را فراموش کنم.مثل فرشته کوچکی با دو بال ،که تنها در افسانه ها وجود دارند، به طرف من پرواز کرد  و در کنارم نشست.هر دو مدتی خاموش  به بیرون خیره شدیم.برای شکستن سکوت، دستانم را که از شدت سردی،انگار سال ها زیر برف بوده اند،بر روی دستان کوچک و گرمش گذاشتم.سکوت دامنش را بر فضا گسترده بود تا اینکه لب های فرشته کوچولو گشوده شد.

-میشه شما را خاله صدا کنم؟

- چرا که نه؟! خاله...

- با لبخندی که مثل باز شدن صدف بر روی لبانش بود،گفت: ببخشید خاله می شه یه سوال ازتون بپرسم؟

-بپرس خاله.

-این گل زیبا،چطوری به دنیا اومده؟یعنی این گله هم مامان و بابا داره ؟

-آره خوب ،اما بابا و مامانش خداست.

نمی دانم چرا آنقدر ساده لوحانه و با صمیمیت با او حرف می زدم اما دلم روشنایی بال هایش را احساس کرده بود.

-خاله جون مامان می گفت:یه عالمه تنهایی و تاریکی را تحمل کرده که اینطوری از دل غنچه بیرون اومده  و خشگل شده.راستی مگه از تاریکی و تنهایی نمی ترسیده؟یعنی عروسکم داشته ؟آخه وقتی من شب از تاریکی می ترسم با عروسکم، همدیگه رو بغل می کنیم تا کمتر بترسیم.

-مامانت درست میگه.راستی مامانت دیگه چی می گه؟

-مامانم همیشه می گفت که نباید  کل شبو چون خورشید خانوم نیست ، گریه کنی وگرنه دیگه نمی تونی ستاره ها را تو آسمون بشماری و کیف کنی .تازه گفته: نباید با انگشت هام تیک تیک ساعت رو بشمارم وگرنه کل روز، تندی تموم می شه و ما بازی نکرده می ریم توی تخت خواب.خیلی بده! مگه نه ؟!!خاله  مامانم می گفت که اگر از خدا ناراحت بشی ،شیطون قه قه به تو می خنده ،چون خدا خیلی ،ما آدما رو دوست داره .تازه اگر ازش چیزی بخواهیم به ما اونو می ده اما شاید ا لآن نده اما بعدا حتما می ده. اگر قرار باشه همه چیو که ما دوست داریم به ما بده،دیگه اونوقت خدا را دوست نداریم و بچه های دیگه رو اذیت می کنیم و عروسک و پاک کن بغل دستی رو یواشکی برمی داریم و بهشونم نمی گیم!ولی خاله من تا حالا همچین کاری نکرده ام.خاله !شما خدا را هم مثل من دوست دارید؟!!

حرف های فرشته کوچولو مثل برقی ابر های خیالم را پاره کرد.شنیدن این کلمات از یک کودک برایم عجیب بود.نکند این واقعا...

وقت رفتن بود و مدیر بچه را صدا می کرد تا به مدرسه برگردند.از مدیر خواستم تا کمی بیشتر پیش من بماندو او هم قبول کرد.اما سینه هایم تنگی می کردند .نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و در حالی که اشک هایم را پاک می کردم، گفتم:خاله، می شه فردا مامانت را پیش من بیاری؟

ابرو هایش را بالا انداخت و با صدای خفه شده ای گفت:مامانم رفته پیش خدا.منم دلم براش تنگ شده اما خودش به من گفته که باید خیلی کار های خوب کنم تا از من خوشحال بشه.بعدش می تونم برم پیشش. آخ که چقدر دلم برای خنده هاش تنگ شده...برای بغل کردنش...

دیگر متوجه ادامه حرف های او نبودم .اشک خیلی وقت بود که در گوشه چشمانم جا خوش کرده بوداما طاقت نیاوردم .بلند شدم و جلو فرشته کوچک زانو زدم ،دستانش را گرفتم  و بوسیدم و گفتم :راستی خاله می تونی من مامان صدا کنی،البته اگه دوست داشته باشی؟مامان بدلی..

مامان بدلی! شما هم می گی که باید یه عالمه کار خوب کنم تا بغلم کنی؟

چیزی برای گفتن نداشتم و فقط سرم را تکان دادم و محکم او را در آغوش گرفتم در همین حال بود که خانم مدیر برگشت و گفت که وقت رفتن است.فرشته ی کوچک زندگی من رفت اما نهالی را در وجود من کاشته بود که هر لحظه رشدش را در خود احساس می کردم.کنار پنجره رفتم و به گل ها آب دادم و پرده ها را کنار زدم تا نور، اتاقم را روشن کند...

…....."یادتان باشد، اگردنیایتان کوچک باشد، همه چیز را بزرگ خواهید دید. غم ها هر کدام برایتان دیواری میشوند که جلوی خوشبختی شما را می گیرند.غصه ها همانند دیو در افسانه ها میشوند وشما را به وحشت می اندازند.اما اگر دنیایتان بزرگ باشد و با نگاهی زیبا به دنیا بنگرید ،تمام غم ها و غصه ها برایتان کوچک می شوند.آنقدر کوچک و حقیر که با تبسم به آنها می نگرید و همیشه پیروز می مانید.در زندگی؛زمانهایی فرا می رسد که تصور میکنی همه چیز به پایان رسیده است،در حالی که آن زمان ، نقطه آغاز است !

خوشبختی همین در کنار هم بودن‌ هاست .همین دوست داشتن‌ هاست.در آغوش گرفتن‌ هاست. خوشبختی همین لحظه‌های ماست،همین ثانیه‌هاییست که در شتاب زندگی گمشان کرده‌ایم!!"

 

اینبار هم وقتی به این جمله رسیدم بغض در گلویم چنپره زده بود اما با چند لحظه سکوت صدایم  را رقیق کردم و گفتم :

"به دنبال فرشته زندگیتان بگردید،حتما جایی روی زمین است.شاید هم بیاد کنار تخت نا امیدتان،تا از خواب بیدارتان کند."این جمله را آهسته تر گفتم.

فقط صدای دست زدن را می شنیدم .این چندمین باری بود که این جملات را تکرار می کردم .اما نه تنها ناراحت کننده نبود بلکه نهال وجودم را که امروز درخت بزرگی شده بود قوی تر می ساخت انگار همه سالن می خواستند ،بیرون ،دنبال فرشته ی کوچولوی خودشان بگردند...

 

 

  • محمد گازرانی

نظرات  (۴)

روح پراحساسش، مرا فرشته گری آموخت.
پاسخ:
ممنون از نظراتتون
  • غریبه ام نامم را مپرس
  • به . :
    خوش به حالتون باید فرشته های زیادی داشته باشین! امیدوارم روزی بتونم بیام فرشته هاتون و ببینم!
    من فرشته کوچولومو پیدا کردم خیلی وقته فقط بعضی وقتا که دچار روزمردگی می شم فراموشش می کنم!
    من ولی فرشته ام خیلی بزرگه خیلی خیلی بزرگ شاید به خاطر بزرگیش بعضی وقتا فراموشش می کنم!
    به غریبه...
    خدارو شکر جایی که ما توش هستیم پره از این فرشته ها ی به ظاهر کوچولو
    فقط میدونم که بهترین لحظه ها ی زندگیمو کنارشون میگذرونم
    درس زندگی...صبر...گذشت...هرچی فکرشو کنی...
    خواستید در یک فرصت مناسب بیاید...شاید فرشته کوچولوتونو زودتر پیدا کنید

    http://chmc.tums.ac.ir
    پاسخ:
    واقعا خوش به حالتون قدر این فرشته ها رو بدونید
    مصاحبت با فرشته ها میتونه آدم رو فرشته کنه!
  • غریبه ام نامم را مپرس
  • به دنبال فرشته زندگیتان بگردید،حتما جایی روی زمین است.

    فرشته کوچولو کجای این زمین به این بزرگیه؟؟
    داستان قشنگی بود!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی