کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

فروشگاه کتاب کتابستان شعبه اراک

کتابستان اراک

تشنه ی کتاب که بودم ، وقتی در شهر می گشتم، با چراغ بودم یا بی چراغ ، جایی را نمی یافتم که سیرابم کنند.

اما یکسالی می شود که دوستان ، دور هم جمع شدند و سقاخانه بنا کردند و تشنگان را آب می نوشانند.

"کتابستان اراک" ، سقاخانه است. سقاخانه ای که با همت بنا شد و با تلاش به راهش ادامه میدهد.

سقاخانه ، "کتابستان اراک" است که مامن اهالی فرهنگ و ادب و هنر است.

هرگاه تشنه شدی یا خسته بودی و دنبال مامن می گشتی، به سقاخانه ی "کتابستان" سری بزن.

یاعلی

::
آدرس: اراک، خیابان خرّم، جنب هتل زاگرس

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

فرزند کوه

دوشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۰۱ ق.ظ

ورود من به عرصه ی نویسندگی به عنوان یک شغل، به خاطر این داستان بود:


فرزند کوه

 

درست یادم نمی آید ولی با حرفهایی که بیگ میزد، خاکسترهای ته مانده خاطرات آن روزگار را زیر و رو کرد و دوباره تا قله های کوهها پروازم داد.


چند سالی بود که قوم و قبیله ما و قبیله گل کبودی ها و میان دره ای ها و بزباش ها ملعبه دست هوشنگ خان پلنگ کش بودیم. آدم هایشان همه جا بودند. برادر به برادر خیانت می کرد تا از هوشنگ خان طلا و جواهر بگیرد، امکانات بگیرد، اسب بگیرد... . گل کبودی ها که اصلاًمتوجه دسیسه هاس هوشنگ خان نبودند، سر به زیر و راحت، دار و دسته خان هم مرتب می دوشیدندشان. آنها هم ککشان نمی گزید. میان دره ای ها می فهمیدند که دزدی بزها کار خان و خان... است، می دانستند هر چه بلا و مصیبت به سرشان می آید، شری است که هوشنگیان قداره کش داده اند ولی دستشان به جایی نمی رسید، غیر مستقیم با سکوتشان باج می دادند تا در آرامش باشند، چه آرامشی!


اما بزباش ها سر و گوششان می جنبید، گهگاهی اعتراض هم می کردند و برای گله دارها تفنگ تهیه کردند که کسی جرأت چپ نگاه کردن هم نداشته باشد ولی بعد از چند بار که چوپان ها را تکه تکه کردند و میان قوم و قبیله شان ریخته و امنیت زن و بچه شان به خطر افتاد کوتاه آمدند. اما قبیله ما...




حدود دوازده سالم بود که میان قبیله مان پیچید که به گله مراد حمله کردند و مراد را کشتند و مزاحم همسرش شده اند که برای کمک به مراد همراهش رفته بوده است. یادم نمی رود! وقتی خبر به گوش برزو خان رسید چگونه سرخ شد و فریاد می کشید. برزوخان ریش سفید ما و عموی من بود.


تمام بزرگان قبیله جمع شدند، عمو فریاد می کشید که هر طور شده باید هوشنگ و هر که متعلق به اوست را از روی زمین برداریم و بر دار بکشیم.


همه با هم متحد شدیم، به تمام قبایل پیک فرستادیم، هیچ قبیله ای حاضر به همکاری نشد، عمو باز هم کوتاه نیامد، گفت اگر یک نفر هم باشم تنها به جنگ این ظالم می روم.


تمام جوانان دور عمو حلقه زده بودند و دست یاری به او می دادند، کم کم، میانسالها و پیرمردها هم آمدند و در آخر زنان هم وارد میدان شدند و یا بوسیدن شمشیر عمو به او قول یاری دادند.


تمرینات رزم آغاز شده بو پدر و پسرعموهایم که سنشان خیلی بیشتر از من بود به جوان مردان قبیله آموزش می دادن، غروب که می شد، وقتی خورشید به جان کندن می افتاد، وقتی کوه ها پوزه خورشید را به خاک می مالیدند و بر غرورش غلبه می کردند و قامت راست می نمودند، زنان و مردان، خسته از تمرینات متفاوت به سیاه چادرها باز می گشتند و مثل سنگ، محکم ولی آرام به خواب می رفتند.


در این روزها عمو مطالب مهمی را با مردم در میان می گذاشت، می گفت آنها را پدرش از پدرانشان برایشان به یادگار گذاشته است و مفاهیمی است آسمانی، سعی و تأکیدش در آموزش این پندهای آسمانی خیلی بیشتر از آموزش رزم بود.


می گفت، ممکن است شما بهترین رزم آوران باشید ولی شیری باشید که خفته است. من می خواهم کاری کنم که اگر موش هم باشید غرشتان مثل شیر باشد و همیشه درمیان بیشه هیاهو کنید.


به ما یاد می داد که هیچ وقت زیر بار حرف زور کمر خم نکنیم و کوه را نشانمان می داد، می گفت هر روز خورشید مغرور سعی می کند دست روی شانه های کوه بگذارد و بالا برود ولی بالاخره کوه با کمال تواضع و خاک بودنش او را به زمین می زند و ایستاده می ماند. به گوشمان فرو می کرد که یادتان نرود که نبرد کوه و خورشید همیشگی است و کوه همیشه باید مقاوم می ماند.


برای آنکه این حرفها یادمان نرود هر روز موقع طلوع و موقع غروب تا قله کوه ما را بالا می برد تا جنگ کُشتی تکراری کوه و خورشید را عبرت بگیریم.


وصیت می کرد بعد از من هم تا پایان عمر دنیا این کار را بکنید تا مقاومت یادتان نرود. جنگ آغاز شد و کوه قبیله ما غرور خورشیدی هوشنگ خان و دار و دسته بی شرمش را شکست. همه شان فراری شدند. بعدها شنیدیم که هوشنگ خان از کوه افتاده و تمام بدنش آسیب دیده و چند ماهی درد کشیده تا جان داده است.


همگی در مستی جشن پیروزی و مرگ هوشنگ بودیم که بیماری برزوخان شهد لبخند را در دهانمان زهر کرد.


من از از کوه که فکر می کردم که عمو برزو هیچ وقت نمی میرد ولی او هم مُرد!


مرگ او همه ما را بهت زده کرده بود. همین که چندو روزی از این ماجرا گذشت و ضربه گوشِ دلِ زخم خورده پسر جانی هوشنگ رسید، موقعیت را آماده دید تا دسیسه کند، اما افراسیاب مثل پدرش هوشنگ آشکارا ظلم نمی کرد! با مکر و حیله جلو می رفت بدون اینکه شمشیر بکشد و بدون اینکه خون از دماغ کسی بیاید به اهداف کثیف می رسید.


ریش سفیدان شرایط را که اینگونه دیدند به فکر انتخاب جانشین برای برزوخان افتادند، هر کسی چیزی می گفت تا اینکه پس از چند روز پدرم، سیاوش را به عنوان خان معرفی کردند و او را با لیاقت تر از همه یافتند.


توی این روزها که میان ریش سفیدها سر انتخاب خان انتخاب زیاد بود، اسفندیار هم کار خود را می کرد و به این اختلاف ها دامن می زد. وقتی هم پدرم خان شد آنقدر تهمت ها به پدرم زد و آنقدر میان مردم علیه او اقدام کرد تا اینکه خیلی ها نسبت به خان ظن بد بردند و اعتمادشان را از دست دادند.


هنگام غروب بود و به یاد برزوخان و اعتقاد به مقاومت از کوه بالا می رفتیم، به قله که رسیدیم پدرم برای مردم صحبت کرد که بیاید با هم باشیم و اتحادمان را از دست ندهیم. اما مثل اینکه فایده ای نداشت.


اسفندیار به مردم طلا می داد تا علیه پدرم تبلیغ کند، خیلی از بزرگان و ریش سفیدها را هم با هکتارها زمین و کیسه هایی از طلا و گله هایی از گوسفند، فریب داده بود...


دزدی های شبانه ی افراسیاب شروع شده بود، در قبایل گوناگون غارتگری می کرد. بسیاری از مردان را کشته بود و بسیاری از زنها و دخترها را به کنیزی برده بود ولی از مقاومت و ایستادگی خبری نبود.


پدرم تمام مردم را جمع کرد وسط دشت، گفت به کوهها نگاه کنند و اخبار را به گوشش می خواند فریاد می کشید که یادتان رفته است چرا هر روز دو بار به قله کوه می رویم؟ برای تفریح می رویم؟ می رویم تا قوی شویم؟ برای چه می رویم؟ یادتان رفته است برزوخان چه می گفت؟... اما تیرهای فریاد پدر به سنگ گوشهاشان تأثیری نداشت.


غروب روز اول هفته بود که دختر گرگعلی را دزدیده بودند وقتی مردم خبر را شنیدند، عکس العمل خاصی نشان ندادند و مثل هر روز به سمت کوه ها حرکت کردند!


پدر تصمیم گرفته بود که به جنگ افراسیاب برود مادر گفت هیچ کس با تو نمی آید، پدر با عصبانیت گفت تنها می روم! غروب بود و پدر به قله مخصوص خودش رفت تا پیروزی کوه را مشاهده کند و برای جنگ با افراسیاب، از کوه قدرت بگیرد. اما خیلی طول کشید، همه مردم از قله ها برگشته بودند اما پدر نیامد. سوار بادپا شدم و تا قله سپید کوه رفتم، پدر را دیدم که در دریایی از خون غوطه ور بود. خورشید غروب نمی کرد و کوهها شروع کرده بودند به لرزیدن، از ترس به سمت جنازه پدر دویدم و به او پناه بردم. برق چشم های خون گرفته پدر در شمشیرش افتاده بود و شمشیر می درخشید، آن را در دست گرفتم، همین که دست در دست شمشیر دادم، کوه از حرکت ایستاد و پشت خورشید را به خاک رسانید.

  • محمد گازرانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی